سيد محمد باقر برقعى
523
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ماندهام يكعمر در كنج قفس * با من از زيبايى پرواز گوى تار ساز من ز هم بگسسته است * سوز هجران مرا با ساز گوى « ژاله » سان دمساز برگ گل شدم * سرگذشت من بدين دمساز گوى قصّهء هستى دامن مزن به داغ دل بىقرار من * راضى مشو كه تيره شود روزگار من تصوير عشق گرچه به قلبم نشسته است * آتش مزن به جان ، كه ببينى شرار من كوهيست درد عشق در اين سينهء حزين * كارى مكن كه جز تو شود غمگسار من چون گل دمى بود همه حسن و جوانىام * غافل مشو كه خاك شود برگ و بار من همچون حباب قصّهء هستى دمى بود * درياب اين دمى كه نشستى كنار من غير از ريا ز مردم دنيا نديدهام * شب شد ز دست خلق همه روزگار من با نور عشق در شب تاريك روشنيست * رازيست ز آنكه در دل شبزندهدار من زيبا چو مىشود رخ گلها ز اشك چشم * زين روست « ژاله » بر رخ شعر تراز من بىتو به چه كار آيدم اين فصل بهاران بىتو * نغمهء بلبل زيباى غزلخوان بىتو درد پنهانى دل را به كه گويم اى دوست ؟ * اين همه سوز نهان و غم پنهان بىتو به گلستان نروم ، گر تو نيايى به برم * طربافزا نبود طرف گلستان بىتو نقش روى تو به لوح دل بيمار من است * به دلم نقش تو پيداست بدينسان بىتو آنكه در جان من اين شمع برافروخت كجاست * اين چه شمعيست كه آتش زده بر جان بىتو مونس جان منى ! بىتو جهان پوچ بود * درد ما را نبود نسخهء درمان بىتو اشك خونبار مرا بر رخ گلها بنگر * « ژاله » سان قطرهء اشكيست به مژگان بىتو